تبليغاتX
چکامه

  اگه کسی سر زد، چند ماهی نیستم.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 16:8 | لینک  | 

چند سال قبل، کلاس سوم دبستان موضوع انشا بودT در آينده مي خواهيد چه کاره شويد؟
کلاسمون بيست و چند نفري مي شد. نصف بيشتر بچه هاي کلاس مي خواستند معلم شوند. نصف بيشتر ديگر هم مي خواستند دکتر شوند. من و يکي ديگر هم بوديم که نه دکتر مي خواستيم بشويم نه معلم. من مي خواستم در آينده کشاورز بشوم. يادم نيست چرا کشاورزي شغل خوبي است و فلان، اما يادم است پدرم علاوه بر اينکه کارمند بود کشاورزي هم مي کرد و يادم است از سر بي شغلي کشاورزي را انتخاب کردم. تا چهار پنج سال قبل هم همين طور يعني کشاورزي مي کرد. آن يکي ديگر اين گونه انشايش را شروع کرد:
به نام خدا موضوع انشا: در آينده مي خواهيد چه کاره شويد. اينهايي که مي گويند ما مي خواهيم دکتر و معلم شويم همه دروغ مي گويند. من مي خواهم در آينده کارگر شوم...
امروز بيشتر از ده سال از آن روز گذشته. کسي معلم نشد، هيچ کس دکتر نشد،من هم کشاورز نشدم اما آن پسر، آن پسر  کارگر  شد. _ يکي از آن بچه ها تربيت معلم مي خواند. يادم نيست در آينده می خواست معلم شود يا دکتر_ هنوز مانده ام که مي خواهم چه کاره شوم. البته الان ديگر شرايط خيلي زياد دست من نيست. اما مي دانم از زندگي بخور و نمير، زندگي که فقط بايد توش پول در آورد تا نان براي فردا ها داشت بيزارم. شايد هم مشکل جوانيست. شايد چند سال ديگر هم که بگذرد من هم پي نان باشم که خربزه آب است. تازه خربزه لرز هم دارد که بايد پايش نشست.

پ ن: در ذهن يک کودک دروغ نقطه مقابل راستي است.
پ ن: لعنت به آموزش و پرورش ايران. به نظرم لعنت مناسب نيست... اما جايگزين مناسبي ندارم تا دلم را خنک کند.
پ ن: خوش به حالمان کروبي مي خواهد مثل دفعه قبل پول نفت بهمان بدهد. اين يک تبليغ نيست البته... ما هنوز نمي دانيم بد کدام است تا به او رای دهيم. شايد بدتر سر کار نيايد.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 23:37 | لینک  | 

آنکه راه داند و بیراهه رود را چه سزا ست. آن را که صد و صد بار توبه شکست را چه گویید؟ ملعون خوب است؟ نگاهی به فرهنگ فارسی دکتر معین بینداز. جلد 4 صفحه ی 4345 ملعون: رانده از نیکی و رحمت. می توانی درکش کنی؟ یعنی ..........................................................

پ ن: ...... .. ...... ..... . 

پ ن بعد از کمی آرام گرفتن: امروز به خودم قول دادم که دیگر توبه نشکنم. هر چند آدمیست ...

پ ن: ملعون بد واژه ایست به هر کسی نسبت نده.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 17:35 | لینک  | 

از مناسبتی نوشتن خوشم نمی یاد. اما این یکی باشه...
تا حالا به این فکر کردین که چرا جشن می گیرین و چرا آتیش بازی دارین؟ خوب آره چون سال داره نو می شه به خاطر اونه. چهارشنبه آخر سال هم نحسه، شگون نداره از همین جور چیزا دیگه اونوقت ما از رو آتیش می پریم و بهش می گیم سرخی من از تو زردی تو از من و اونوقت اعتقاد داریم که این جوری درد و بلا رو از خودمون دور می کنیم و ... یه جایی خوندم: چهارشنبه سوری با آتش درست کردن توی پشت بوم شروع می شد... بعد از تموم شدن آتش پدر بزرگ خیالش راحت بود که همه از دست رفتنگان و اموات عید نوروز کنارشون هستن...
هر مراسمی که آتش داشته باشد آیین زرتشت هاست. و ما بر این باوریم که آموزه های زرتشت تحریف گشته است. و این هایی که از چهارشنبه و سفره هفت سین شنیده ام این تحریف گشتگی را برایم آشکار تر می کند. پیامبر آموزه ای که خرافه داشته باشد به خورد مردم نمی دهد. منکر این نیستم که روزی احتمالا چهارشنبه سوریی متفاوت با این چهارشنبه سوری و نوروزی متفاوت با این نوروز بوده. بلکه باورمند به تحریف آنم. در کنار این ها از پیامبر (ص) حدیثی شنیده ام و احتمالا خوانده ام در مورد نوروز و جشن های ایرانیان آن زمان که می فرماید: هر قومی جشنی دارد و ما دو جشن داریم. جشن فطر و جشن قربان. نسبت به صحیح بودن یا نبودن حدیث اطلاعی ندارم. اما عاقلانه به نظر می رسد. با چهار شنبه سوری به شدت مخالفم چون هیچ دلیلی برای وجودش نمی بینم. نوروز را می توان به گونه ای دیگر دید. اگر نوروز را به خاطر رسم و رسوم اجدادمان جشن بگیریم که همانند چهارشنبه سوری است. اگر به دلیل نو شدن سال است و در حد معقول که مشکل چندانی ندارد. از این جهت که آدمی همیشه به آغاز احتیاج دارد و این خود می تواند آغاز باشد.
با این همه من حامی رسم و اعتقاد درست ام. مثل زبان. البته زبان رسم و اعتقاد نیست. غصه من از این جاست که زبان محلی مون داره کم کم از بین می ره. اصلا ذهنم همراهیم نمی کنه تو نوشتن این پست بذار همین جا تمومش کنم. احمد کسروی یه کتاب داره به اسم زبان پاک. دانلودش کنین.
در ضمن یه سایت هست به اسم سایت ایرانیان بلژیک یه سرچ داره که می تونین توش یه کلمه به ظاهر فارسی بنویسن و برگردون فارسی ش رو بدست بیارید. مثل همین ظاهر و یا همین مثل.
 
پ ن: نوشته های بالا حاصل (نتیجه) تفکرات (اندیشه ها) من است.
پ ن: از وقتی یادم می یاد ما اینجا نوروز ی نداشتیم. فقط پیک نوروزی داشتیم با سیزده تا بیست و چند روز تعطیلات. اما دید و بازدید نوروز رسم خوبیه. نه به این شدتی که تو تلویزیون می بینیم چون من اعصابش رو ندارم.
پ نون بعد اینکه: حالات زمان را نحس می کند. روز نحس نداریمممممم. عقلم این رو می گه البته جمله هه از خودم نیست. در مورد گاو بودن بعضی ها ( در مورد زبان)می خواستم بنویسم که همون ذهنم یاری نمی کنه.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 10:59 | لینک  | 

امروز شمیم اومده تو یه مسئله ی ریاضی ازم کمک می خواد. کلاس پنجمه. قابل توجهه که من نمی دونستم چه کلاسیه. یعنی توجهی نداشتم. ربع ساعت سر یه مسئله باهاش درگیرم. هر جور که امکان داره سعی می کنم نشونش بدم از چه راهی بره. و اون هر  راه غیر ممکنی رو امتحان می کنه. آخر سر به راه حل درست می رسه. بهش می گم چرا این؟ میگه راهی برام نمونده دیگه.
ذهن ریاضی نداره. نداررریم. من که حالا عین خر تو گل موندم واسه همین ریاضی بود. کلاس سوم جز ده دوازده نفری بودم که برای جدول ضرب تنبیه می شد. در حالیکه تو بقیه درسا جز خوب خوبا بودم ها. دلیلش هم این بود که تمرین در حد نیاز نمی کردم. همیشه هم سر کلاس ریاضی خدا خدام بود که من و نبره پای تخته. دل آدم از حلقومش میزد بیرون وقتی معلم دفتر کلاسی رو نگاه می کرد. اکثر اوقات هم اوضاع بر وفق مراد بود. تا جایی که یادمه سالی فوق فوقش سه چار بار بیشتر پای تخته خونده نمی شدم.
ذهن من بسیار تصویری عمل می کنه. یعنی اگه بتونم از چیزی که دارم می شنوم و یا می خونم، تصویری توذهنم درست کنم؛ قادر به درک مطلب هستم. در غیر این صورت با مشکل مواجه ام. ریاضی برای من تصویر ساز نیست. پس تو درکش مشکل دارم. گاهی پیش می یاد که می خوام دو هفت تا رو ضرب کنم تو ذهنم؛ می بینی پشت سر هم دارم می گم دو هفت تا دو هفت تا  دو هفت تا... در این گونه مواقع ذهنم قفل می کنه و زبونم تکرار. این ذهن تصویری با اینکه مشکلاتی داره اما من خیلی دوستش دارم. خیلی جاها کمکم می نه منو. این وبلاگ تو ذهن من یه تصویر داره. لینک های وبلاگم مثل همسایه های من هستن. آشنا تر ها راهشون نزدیک تره و غریب تر ها راهشون دور تر. بلاگفا یه جور محدوده ی زندگی منه. وقتی اسم پرشین بلاگ رو می شنوم یه جای دور تو نظرم می یاد. به همین ترتیب بقیه ی چیز ها. اما گوگل خونه ی همیشگی منه. دومین سایتی که باهاش آشنا شدم. اولیش بی بی سی بود. اون موقع ها شب هفتم گوش می کردم. ناگفته نماند بی بی سی یَک آب زیر کاهیه. بی بی سی یعنی انگلیس. اووو ببخشید بریتانیا، آن هم از نوع کبیرش. این مدته از بعضی ها شنیدم که بی بی سی مال ایرانه یا مال رفسنجانی...!! نمی دونم کجا شنیدن اینا رو. شاید از ماهواره. اما اگه بدونی که انگلیس یعنی استعمار گر پیر، یعنی روباه مکار، یعنی چرچیل، امم م م... همین کافیه، بقیه اش رو خودت می تونی حدس بزنی.
پیام داستان: در اکثر موارد راه حل اونیه که بهش فکر نمی کنی و زحمت کمتری نسبت به راه حل های غلط می خواد.
پ ن: یه وقت فکر نکنین من خیلی حالیمه و کلی چیز می دونم ها. نمونه اش همون چرچیل. من فقط اسمش رو شنیدم و ...
پ ن: شمیم که برگشت از دم در جار می زد که جواب رو غلط بهم گفتی. یه نگاش می کنم می بینم درسته. به مادرم نشون می ده می گه غلطه. به خواهرم نشون می ده می خنده بهم. یه جا تو خوندن مسئله اشتباه کرده بودم. اما اگه مسئله اونجوری می شد جواب من درست بود ها.
نوشته شده توسط صائب در ساعت 18:5 | لینک  | 

 ساعت چهار صبح. حدودا چهار. چهار و خورده ايُ به رحمت خدا رفت. صبح ساعتاي هفت خوابم. يهو حس مي كنم يكي بالا سرمه مي ترسم يه كم. برادرمه. نمي ذاره چشامو باز كنم. مي گه پاشو بايد بريم خونه پدر بزرگ، دايي اسحاق مرده. ترسم نه از اين جهت بود كه حس مي كردم فردا دايي من مي ميره. از اين جهت بود كه ديشب موقع خواب ياد كابوس هاي دوران بچگي م افتادم كه فعلا جاش نيست بگم چي بود. و دم صبحي هم يه موهوماتي از اون داشت به ذهنم مي آمد. داييم ايران نيست، يعني نبود. عربستان بود. من تا حالا نديدمش. فقط صداش رو شنفتم. اونم با خودم حرف نزده بود. يعني من باهاش حرف نزده بودم. يه بار موقعيتش پيش اومده بود اما واسه دفعه اول روم نشد... بيست و چند سال هست كه رفته. اون موقع براي تحصيل علوم حوزوي رفته مدينه النبي. همه اون زمان مي رفتن اونجا. يه چندتايي شون حالا همين جا اند. يعني بعد تحصيل برگشتن. اون رو نمي دونم واسه چي مونده. زن گرفته. و الان يك دو ... هفت تا بچه داره. چارتا دختر، سه تا پسر. بزرگه چهارده پونزده سالشه. كوچيكه يه سال و خوردي. ايران نمي تونست بياد. ممنوع الورود بود. به خاطر مترجم بودنش. اون سني بود. پدرش سني هست. پدرم سني هست. پس لابد من هم. متولد چهل و دو ه. يعني ميشه چهل و ... پنج سال. يه بار برادرش رو كه از كويت بر مي گشته به خاطر ريش بلندش كه اون رو خيلي شبيه اسحاق كرده بوده گرفتن. اما ديدن زهي خيال باطل. مدتي بود _نمي دونم از كي_ سرطان داشت. شيمي درماني مي كرد. اينو من يه چند ماهيه مي دونم. فقط من، مادرم، پدرم، و يكي دوتا از دوستاي نزديكش. به بابا ننه ش هم نگفته بود. منم كنار مادرم نشسته بودم شنيدم. يه مدتي بود كه به شيمي درماني جواب داده بود و دكترش هم گفته بود، يه چيزي بوده رفع شده. ديشب هم از قرار معلوم تلفن زده خونه باباش و مي گفتن كه حالش خوبه. دو هفته اي نمي شه كه همه اهل خونواده خبر دارند. پدر بزرگ هم مي خواسته رواديدش رو درست كنه بره ديدنش. اما رواديد نمي دادن. و در پي اش بوده كه امروز اين شده. شايد هم واسه اينكه بقيه رو نگران نكنه گفته خوب مي شه. اما با شنيده هام تطابق ندارند. از مردم هم شنيدم كه بچگي هاش مريضيي داشته. اما به حرف مردم هم  نمي شه. اكتفا كرد. يه چيزايي فكر كنم بوده. اما نمي دونم تا چه حد جدي.

دايي من اسمش هست: اسحاق بن عبدالله بن محمد الدبيري العوضي. از جاهايي كه بچه ها رو با اسم پدرشون مي شناسن خوشم مي ياد. مثل همين جا. البته الان كه مردم دارن از هم دور مي شن داره از بين ميره.

نه جوگير شدم. نه احساساتي. فقط به بچه هاش فكر كردم. به زنش و به مادرش و پدرش. سخته هم براي بچه هم مادر و هم پدر. از اون بيشتر واسه همسر آدم. انتظار داشتم پدر بزرگم گريه كرده باشه. اما نه... مثل هميشه اش بود. مثل هميشه. فقط تنها كسي كه ديدم گريه كرد يكي از دايي هام بود و يكي از خاله هام. و قطعا اون يكي ديگه خالم و مادرم هم گريه كرده بودن. انتظار داشتم مادربزرگم رو گريون ببينم. اونم عادي بود. يه ذره غير عادي.

تو مسجد كه نشسته بودم بعد خوندن هفت هشت ورق قرآنِ عربي_ وقتي قرآن رو به عربي مي خونم بدون ترجمه حس مي كنم يه كار بيفايده دارم انجام ميدم. معنا رو كه نمي فهمم. از اون ور فكرم هم همش يه جاي ديگست. بحثش باشه واسه بعد. اون وقتا كه مكتب مي رفتيم فرق داشت. اينم بمونه واسه بعد_ به اين فكر كردم كه روزي كه پدر من بميره من چجوري ام... من كجام... صحنه جالبي يه.!!! خيلي چيزا زو دوست دارم تجربه كنم. مثل مرگ تو جووني. مثل مرگ عزيز ترين فرد زندگيم. مثل معتاد شدن مثل پولدار شدن. اما حيف كه آدم يه بار زندگي مي كنه... ادامه  اينم باشه واسه بعد. تا ادامه اش رو نخوندين، اين جوري نگام نكنين. زود قضاوت نكنيد. بيشتر قضاوت هاي بين شيعه و سني و بين هر دو گروه مخالفي هم همين طوريه. از كليات حرف هم اون چيزي كه خودشون برداشت مي كنن و دوست دارن برداشت كنند رو مي گن. همه اش نه. بيشترش...

مدت زيادي بود كه به اين فكر مي كردم كه آيا تابعيت يك جا فقط از آن كساني است كه زاده ي هم آن جايند. امروز جناب شيخ، دوست داييم همين رو گفت. و گفت كه همه ي كشور هاي عربي ديكتاتوري اند. شايد هم گفت اسلامي. به هر حال عقيده ي من اسلامي هست. و گفت كه در فلان كشور غربي در صورتي كه پنج سال ساكن آن باشي حق تابعيت بدست مي آوري. و اين اسلام است. كشش نمي دم، واسه بعد. اما دايي من بيست و اندي ساله كه اونجاست، اونوقت تابعيت اونجا رو نداره. بچه هاش هم تابعيت پدرشون رو ندارند. بچه ها عربستاني اند و پدر هيچ حقي نسبت به آنها ندارد. يعني بچه هايش مال او نيستند. عجيب است نه.

مهم نيست. اين آدرسي رو كه تو پيوند هاي روزانه ي من مي بينيد، _قبلا هم بوده نمي دونم ديدين يا نه_ آدرس كتابخانه ي اوست. يعني خيلي پيش چند تا از كتاب هاش اونجا بود. يك سالي هست كه پيشرفته تر شده و خيلي كتاب داره. نمي دونم تو اين يك سال هم خودش كار هاش رو مي كرد يا نه. خوندنش بي فايده نيست. بخوانيد خواستيد باور كنيد نخواستيد هم نكنيد. بقيه ي اين رو هم مي ذارم واسه بعد. شايد پست بعدي. شايد.

پ ن: نيازي به تسلاي خاطر هم نيست. آنچنان ناراحت نيستم. فقط مثل اون يكي پدر بزرگم حيف شد. دوست داشتم به كارش ادامه مي داد. واسه مردن تو عرف جامعه زود بود. و دوست داشتم يه بار باهاش حرف بزنم. تازش هم يه فكس فرستادن كه همون جا خاكش كنن. دوست داشتم مي ديدمش.

خدایش رحمت کناد.       

نوشته شده توسط صائب در ساعت 16:42 | لینک  | 

بر اساس تصورات دو تا مرد داريم. اما خوب؛ يکي شون بيشتر واقعي نيست.

يه مرد هست که از گذشته ها مونده و حتما براي اثبات مرديش بايد سبيل داشته باشه. اين ايده از ده دوازده سال قبل رو به انقراض گذاشته. هر چند حرکت بر عليه اينگونه مردي از ساليان بسيار پيش آغاز شده بود. احتمالا از زمان قاجار. زمانيکه دانشجو مي فرستاند فرنگ. و احتمالا اين دانشجو ها سي بيل هاشون رو به خاطر فرنگي مآبي _ اونوقتا از کلاس و مد روز خبري نبود _ از دست دادن. شايد هم چند تا فرنگي بي بهره از شعور و احترام به عقايد عامه مسخره شون کردن. اونا هم که جوون بودن و کمي احساستي، و نعمت دور انديشي هم که جوان از آن بي بهره است الحمدلله _ هم امروز، هم آن روز. اصلا از زمان قابيل تا الان _ فکر از دست رفتن غرور ملي و فرهنگ عميق و غني چند هزار ساله شون رو نکردند هيچ، فکر ريخته شدن آبروي خانواده، قوم و خويش و فاميل رو هم نکردن و خودشونو انداختن تو دهن مردم کوچه بازار و تو دهن بعضي در و همسايه که چشم نداشتن موفقيت اونا رو ببينن. بگذريم به هر حال اون حرکت از اونجا... و در سالهاي بعد اکثر قشر روشن فکر از نعمت سي بيل بي بهره بودند و البته از اين روي به خودشان افتخار نيز مي نمودند. جهت اطلاع يکي از فوايد سبيل همان گرو گذاشتن آن است که از ايران چک هاي 100 هزار تومني الان ارزش والا تري داشته. البته بستگي به کلفتي سي بيل طرف هم داشته که کلفتي اون سي بيل هم کمي به مال و املاک و احشام و غيره هاي طرف بستگي داشته... القصه کم کم سبيل نماد سنتي بودن و عدم درک و سر فرود آوردن در مقابل تجدد و پيشرفت شد اما هنوز عده ي کثيري هنوز با سبيل هايشان به ما سوا فخر مي فروختند. هر چند که ديگر سبيل از آن ارج و ارزش قبلي خود برخوردار نبود و يک تار که هيچي پانزده بيل از سي بيلت را که مي گذاشتي چهار تا نان نسيه نمي دادند. البته بايد عرض کنم که انقلاب نيز بي تاثير نبود. کلي از اين جماعت سنتي، يکي دو سال بعد از انقلاب ريش دار شدند. اقتضاي زمانه بوده به حر حال. به دل نگيريد. در اين زمان ها بود که عده ي جماعت سبيل دوست به شدت رو به کاهش گذاشت. قشر ريش دار که به شدت مي خواست خلا موجود در جامعه که کمبود مرد ناشي از کاهش يافتن عده ي سبيليان بود را پر کند خود را غير رسمي بر جاي آنان گمارد. البته با و جود اين شرايط جماعت اندک سبيلي ها دست از تلاش و تقلا براي بقا بر نداشتند. يکي از راههاي ماندگاري عدم حضور در جبهه هاي حق عليه باطل بود. چنانکه مي بينيم اکثر،اکثر که نه تمام رزمندگان اسلام ريش دارند حتي اگر جوان ده دوازده ساله باشند. و باز مي بينيم در فيلم هاي قبل انقلاب يا اين فيلم ها و سريال هايي که الان برايمان نمايش مي دهند از تلويزيون تماما سبيلي اند. عده ي قليلي هم روشنفکران جامعه را تشکيل مي دهند. مثل اينکه شاهنشاه آريا مهر محمد رضا شاه شاه شاهان هم روشنفکر بوده اند آن هم از دوران بچگي. به هر حال جنگ براي برتري و نشان دادن مردانگي _ از آن روي که کافر همه را به کيش خود پندارد لازم به تذکر ديدم که عرض کنم نه از اين جهت، از آن جهت. نشان دادن مردانگي را عرض مي کنم. شرمنده _ ادامه داشت اين زير مير ها روشن فکران هم دست به کار ننشسته بودند و با روش استعمار خاموش جمع فراواني از جوانان را به سمت خود متمايل نمودند. در اين جنگ پيروزان واقعي همان روشنفکران بودند. که پيروان فراواني گرد خود جمع کردند.آن هم از نسل زنده ي جامعه، نسل جوان. اين جنگ ها تا حدود ده سال پيش همچنان ادامه داشته و چون ريش دارها و سبيليان درگير جنگ بوداند زياد به روشنفکران توجه نداشت اند. هر دو گروه متوجه بودند که شمارشان روز به روز در حال کاهش است اما از فعاليت هاي پشت پرده ي روشنفکران آگاه نبودند. در اين ميان هدف جنگ نيز کم کم فراموش شد. و جنگ براي برتري بود. از جمله اهداف روشنفکران آگاه هم برابري زن و مرد بود که با اين شيوه ي دو گروه ديگر کمي به هدف خود نزديک تر شده بودند، آن هم بدون زور زدن.

اهداف فراموش شد اما واژه مرد را که نمي توان از بين برد يا فراموش کرد. اين واژه ريشه در آغاز آفرينش حوا دارد. چرا آفرينش حوا؟ چون قبل از آن آدم يک نفر بود و نياز به واژه مرد نبوده. بعد از آن است که مرد و زن به ميان مي آيد. زين پس و.اژه مرد مخصوص کساني شد که داراي زن هستند. يعني هر پسري به محض اينکه با دختري پيمان رناشويي ببندد( دفتر عقد را بايد امضا نمايد ) به جرگه مردان مي پيوندد. هر چند از گروههاي شکست خورده ي هدف فراموش کرده هنوز هستند کساني که با اين ايده مخالف اند. ولي غمي نيست.

يک مرد هم هست که هميشه بوده، يعني فکر مي کنم اين را خدا از ابتداي آفرينش آدم خلق کرده. قبل از آمدن حوا. اما هميشه مرده. واژه هميشه زنده است حتي معنايش هم همان مرد واقعي است. اما خوب عده ي بسيار کمي هستند که به اين نام آراسته مي گردند. مشرط بر شرطي نيست حتي زني هم مي تواند آن مرد باشد. همه از آن مرد نام مي برند. هر کسي فردي را از ديدگاه خود مرد مي داند، که شايد همان را ديگري نامرد.

آن مرد مرده و کسي که شايستگي اش را داشته باشد و راهش را بپيمايد آن را زنده خواهد کرد.

 

اين رو مي خواستم بنويسم که شد اون:

دو تامرد داريم

1. مردي که سبيل دارد.

2. پسري که زن داشته باشد را نيز مرد مي نامند که معناي واقعي کلمه نيز همين است.

يک مرد هم هست که مُرده.

 

تمام نوشته هاي بالا حاصل تفکر من پيرامون واژه مرد است. هر گونه برداشت سياسي آزاد است و منع قانوني ندارد. اما ما نیت سیاسی نداشته ایم.

ما جهت تکریم ارباب رجوع است وگرنه ما که باشیم که خود را ما نامیم.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 13:56 | لینک  | 

دفعه اولمه که کتاب دین و زندگی دو رو می خونم. سه چهار سال قبل ( زمان ما )  معارف داشتیم. کتاب خوبیه. جهت یادگیری و تفهیم بعضی چیزها. اما حس می کنم احمقانه باشه از این جور کتابی سوال واسه کنکور طراحی بشه. فهمیدنیه بیشتر تا اینکه کتابی باشه که ازش سوال در بیارن. مرده که یکی از طراحای این کتاب و کتاب هدیه های آسمان ابتدایی بود هم اینو گفت؛ اون شبی تو برنامه ی این شبهای شبکه یک. بد جور آدم عاقلی به نظر می اومد. البته بحث اون رو کتاب ابتدایی بود. اما من فکر می کنم  واسه این کتاب هم صدق می کنه.

 این یکی دو روزه آروم شدم. سرم رو یه کم چرخوندم سمت بالا. همون سمتی که اکثرمون وقتی می رسیم ته  اش؛ اونوری میریم. قرار نیست هم حتما بالا باشه. بالا از اون جهت که تسلطش رو نشون بده.

این پایینی هم از همون کتابه است.

گر چه يک بار به دنيا مي آيی،

اما يادت باشد که هر صبح، تولدی دوباره است؛

تولدی از خود، با خود و به دست خود.


این دو روزه هوا خیلی گرم شده. گرم نه ها... چیز... یعنی دیگه از سردی خبری نیست. بارون هم نیومد امسال. فکر کنم تقصیر از دل غافل باشه.

نوشته شده توسط صائب در ساعت 16:7 | لینک  | 

بد جور با خودم درگيرم. نمي دونم مي خوام چکار کنم يا اصلا بايد چکار کنم. توش گيرم. بارها هم به اين جا رسيدم. اما آدم که آدم نمي شه. صد بار اين راه رو رفتم هنوز هم از اين سوراخ که چه عرض کنم؛ ( جاش چي بايد بذارم ) ... دارم گزيده مي شم.چهار ماه مونده و يه عالمه کتاب که بايد بخونم. هيچي هم بارم نيست. من از اون بچه درسخون ها بودم. البته مثلا. نه که قحطي آدم زرنگ بود منم جز زرنگا بودم. يه آدم شب امتحاني مثل همه ي بچه هاي ديگه. در اين مورد تو ده ما استثنا هم وجود نداره. جهت اطلاع بيشتر من يه دهاتي ام.سالاي دبيرستان به خاطر همين شب امتحاني بودن افت محسوس داشتم که اين رو همه داشتن و من از همون موقع ميدونستم که با اين روال به جايي نخواهم رسيد. حالا چهار ماه مونده تا کنکور من خر خرفت تا حالا فقط علاف بودم و بس. هر روز هم مي خواستم شروع کنم، اما نکردم . يعني دلم ميره سمت کتاب اما دستم نه. همت ندارم. دلايلش رو هم خودم مي دونم. همه رو. همش هم مقصر خودمم. من يک عالم بي عملم. مرگ بر من باد و مانند من ها. اين قدر با بيکاري سرکردم که به ته خط رسيدم. اينجا ديگه بن بسته و من از ديروز شروع کردم. ديروز اصلا کلا اعصاب نداشتم مثل الان. يه مشکل بزرگ ميبينم و يه مدت کوتاه. همه ي زندگيم و آينده ام خلاصه  شده تو اين چهار ماه. مشکل من اينه که حلا بالفرض که بتونم انتخاب رشته هم قبول بشم انتخاب هاي بسيار محدودي دارم که خيلي هم بلند پروازانه است و احتمال بسيار شديد بهش نمي رسم. و اگه اون رو نتونم بدست بيارم علاقه اي به رشته ي ديگه اي ندارم. از روز انتخاب رشته تو دبيرستان مردد بودم که تجربي برم يا انساني. الان اون رشته اي که دوست دارم ژنتيک گياهي و شايد جانوريست. اما وقتي به اين راه برم با توجه به مشکلات پيش روم، از اون راه دومي که دين و جامعه است جدا مي مونم. وقتي مي گم دين و جامعه خيلي حوضه ي وسيعيه اما حالا جاي باز کردنش نيست. اين دو تا تنها راه هايي هستند که دوست دارم تو زندگيم ادامه بدم. از اينکه يه آدم عادي باشم که تنها نقشش سير کردن يه زن و دوتا بچه است بيزارم. يعني ترجيح ميدم به معنای واقعی بمیرم و زندگيم اين نباشه. هدف هام خيلي بزرگ اند. اما ...نمي دونم تو اين چهار ماه به جايي مي رسم يا نه. دفعه قبلي که کنکور دادم . يه چيزي فهميدم. کنکور همچين غولي که همه ازش مي ترسن. يه چيزي بود مثل همه امتحانهايي که تو مدرسه مي گرفتن تنها تفاوتش اينه که تو الان داري تو يه گروه يه مليون و اندي با همه رقابت مي کني. و دونه دونه جواب هات مهمه و واسه موفق شدن اون هم در حد آرزوي من، نياز به مسلط بودن رو تمام کتاب ها داري. نمي دونم بايد عين گاو سرمو بندازم پايين و فکر کنم همه همين مدت وقط دارن و همه در حد من هستن يا اينکه قيدش رو بزنم برم دنبال يه چيز ديگه. يه هدف ديگه واسه خودم بتراشم. اما فکر مي کنم بايد مثل همون گاوه باشم . همه ي آينده ي من به همين مدت ربط داره يا ميرسم به هدف ام  يا نمي رسم. هي مي خوام بگم گور پدر همه چي اما باز مي بينم نمي شه. دوست دارم بگيرم بخوابم و بيدار که شدم چهار ماه بعد باشهيا چند سال بعد... و يه روز آروم از خواب بلند بشم عين بچه ي آدم يه صبحونه ي مفصل بخورم. هر چي مي خواد باشه اما مرباي هويج هم داشته باشه. آشپز خونه هه کاشي هايي کفش يه رنگ کرم کم رنگ باشه و ديواراش رنگ چوب يهکم به زردي بزنه. راديو هم روشن باشه. از اون برنامه ها داشته باشه که تو فيلماي خارجي صبح ها يه آدم الکي خوش داره يه با هيجان صبح بخير مي گه. بلند شم لباس بپوشم برم سر کار بيرون به شدت هوا سرد باشه و يه کم برف بياد و من پياده باشم. ماشين نمي خوام. پياده بهتره. يه نفر از کنارم رد بشه و من بهش سلام کنم و اون احتمالا تعجب کنه.

اما همه ي اينها خياله. هيچ کس بدون زحمت به جايي نرسيده.گور باباش من نمي دونم زحمتم تو اين مدت به جايي مي رسه يا نه و اين داره منو مي کشه.

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار                 تو هم شبیه من باش حسابت و نگه دار

ببین که چندتا قرنه تن به اسیری دادی                         دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم به هم می ذاری می بینی عمر تموم شد        بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده                         همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

بیرون بیا خودت باش توآدمی نه برده                           همیشه باخته هر کس شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست              تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست

 

این رو حالا دارم می شنوم.  نه به دلیل مناسبتش. اتفاقی.خیلی وقته ترانه گوش نمی کنم اما قمیشی همیشه حرف دل میزنه و عقل.

 پ ن: وقتي زياد مي نويسم کلي از حرفام مي پره.

پ ن: از بد و بيراههاي موجود عذر خواهي مي کنم.

یه چیز دیگه اگه یه وقت نوشته هام به هم ریخته بود و به هم ربط نداشت واسه اینه که معمولا یه بار مرورشون می کنم. اما این دفعه نکردم.    

 

نوشته شده توسط صائب در ساعت 13:20 | لینک  | 

اين پسره هم رفت . ديگه من موندم و خودم. قرار بود اول مهر هر کي بره يه ور، جز من. اما خوب اين پسره تا حالا مثل من علاف بود. تمام کسايي که من باهاشون رابطه دارم و بيرون مي رم دو نفراند. يکيش رفته سربازي چهار پنج ماهه. اين يکي هم که پسر عمه ام بود رفت سرکار. نه اينجا يه جاي ديگه. اون اوليه رو از بچگي مي شناسم. ما اون موقع خونه پدربزرگمون بوديم. يعني زندگي مي کرديم. تا شش سالگي من. بعدش اومديم خونه خودمون. که نزديک خونه عمه ام هست. اين يکي عمه ام. من پنج تا عمه دارم!! يه پسر عمه ديگه هم دارم که يه جاي ديگه درس مي خونه. سلايق و علايق نزديک به هم داريم زياد. و بايد بگم که از سنش و از آدماي دور و اطرافش بيشتر مي فهمه. يه سه سالي از من کوچيکتره. اون يکي هم همين طور اما يه سه سالي از من بزرگتره. يه دوست ديگه هم داشتم که از زمان مدرسه _نمي دونم کلاس چندم_ با هم دوست بوديم. اون هم پسرٍ پسرعمه بابامه. خيلي با هم اين جوري بوديم. اين جوري. تا اينکه  سوم راهنمايي که تموم شد تابستونش اونم رفت يه جاي ديگه. نه با خانواده. يادمه بد جور دلم تنگ شد. خيلي. اين دومين بار بود که احساس دلتنگي مي کردم. يه بار ديگش يکي دو سال پيشش بود که مادرم اين شميم رو حاله بود و رفته بود شيراز. تموم اهل خونواده هم يکي رفته بود خونه ي اين فاميل يکي خونه ي اون آشنا يکي خونه ي ... من مونده بودم و بابام. يه يه ماهي مادرم خونه نبود. از اون دوستم بگم. دو سه سال بعد برگشت. باباي من هم از حج اومده بودن و سيل ملت روانه خونه ي ما مي شدن. اون هم اومده بود. خوب من خيلي کم رو بودم اون موقع. هي خودمو ازش دور نگه مي داشتم. با خودم کلنجار مي رفتم که چه جوري شروع کنم. اون خوب اگه من اولش يه سلام مي کردم خودش راه مي افتاد. من تو يه سلام کردن موندم. اون هم جلو نيومد. دوستي مون تموم شد.تو همين سه  چهار ساله من يه کم آدم تر شدم و مقدار وسيعي از کمرويي ام رو کنار گذاشتم. پار سال ديدمش تو يه جمع بوديم. من گاهي سعي مي کردم تو حرفايي که با بقيه مي زنه باهاش هم کلام بشم. اما اون روش نمي شد حتي نگام کنه. قضيه ي جالبي بود برام. فکر کنم بعد ها که بزرگتر بشيم اگه بيشتر همديگه رو ببينيم وضع به روال گذشته برگرده. اما خوب حالا امکانش نيست.. از اون دفعه دومي که دلم تنگ شد. ديگه دلم تنگ نشده براي کسي. حتي وقتي بابا ننه ام رفته بودن حج. حتي وقتي دو سه سال قبل کل اهل خونه ميرفتن شيراز دو هفته سه هفته نمي اومدن و دوباره يه هفته بعدش مي رفتن. از اون به بعد ديگه هيچ وقت حس دل تنگي نداشتم. مي تونم کل هفته رو خونه بمونم و يه ظهر جمعه که پام رو از خونه مي ذارم بيرون اينو حتي حس هم نکنم. وقتي يکي خونه نيست يا اصلا هيچ کس نيست اصلا متوجه نمي شم. يعني دارم واسه ظهرم يه چيزي مي پزم و حاليم نميشه که اين کار هر روزه من نيست. يه هو يادم مياد که اه ه ه ه ه هيچ کس خونه نيست ها. فقط امسال که اين پدر بزرگم مرحوم شد يه کم دلم گرفت. جز معدود کسايي بود که حس دوست داشتن در من رو زنده مي کرد. از همه بيشتر دوستش داشتم. هر وقت يادم مياد حسرت مي خورم که چرا بيشتر پيشش نمي رفتم. اون موقع گذاشته بودم واسه يه زماني که وقت داشته باشم. وقتي داشت مي مرد _شب بود اونوقت ظهر جمعه مرد_ دستش رو گرفتم. فکر نکنم اصلا حس هم کرده بود. من فکر کردم مرده. با اشاره مي گفت که مي خواد نماز بخونه. نه به من، به هرکي که ببينه. فکر نمي کنم چيزي رو ميديد. صداش هم در نمي اومد. هيچ حسي نداشتم اون موقع، جز همون يه کم دلتنگي و حسرت. دوست داشتم خيلي چيزا رو برام بگه. خودش هم خيلي دوست داشت حرف بزنه. حرفاش يه دل مي نشست. مادر بزرگم وقتي زياد حرف ميزد سرش داد مي زد. يعني در کل زياد سرش داد مي زد. واسه همين خيلي ها مثل همين خواهر هاي خودم فکر مي کردن که مادر بزرگم اون رو دوست نداره. احمق ها. چون فقط ظاهر رو ميبينن. اما دريغ از موقعي که يه کم سرما مي خورد. يه بند تلفن ميزد خونه ما که ببريمش دکتر. و... خوب مادر بزرگم اخلاقش اين جوريه. بابا بزرگ هم يه پير مرد بد خوش اخلاق بود. خيلي خيلي خيلي کم ديده بودم عصباني بشه. يه بار با مادر بزرگم داشتن جر و بحث مي کردن سر نمي دونم چي بود. من و پسر عمه بزرگتره هم رفته بوديم خونشون. باهامون کار داشتن. مرديم از خنده. از دوتا بچه بدتر بودن.خلاصه ش اين که دلم واسه کسي تنگ نمي شه.يعني وقتي يکي از ديدم بره. يادم ميره همچين کسي وجود داشته. راحت با اطرافم کنار مي يام. مگر بعضي وقتا. تنهاييم رو دوست دارم. همه ي اينها باعث نشده يه از خود راضي باشم، منافعم رو به منافع ديگران ترجيح بدم. فقط خودم رو قبول داشته باشم و بس. در کل اگه کسي باشه که هميجور که داره زندگي مي کنه فکر هم بکنه ترجيح ميدم نيمي از اوقات تنهاييم رو باهاش پر کنم.
همه ي اينها باعث نميشه که نگم مسلمون به درد لاي جرز هم نمي خوره. طرف مي گه ما با همين شعار هامون کمکشون مي کنيم. نمي دونم مي فهمه که داره چرت ميگه يا... نه خوب هم مي فهمه خودش رو ميزنه به خريت، رو وجدانش پا ميذاره. طرف جار ميزنه واي اگر خامنه اي حکم جهادم دهد... يعني خر نيست مي فهمه اما سياست اين جور حکم مي کنه. پنجاه تا کشور مسلمون که لاي جرز رو هم نپوشونند.
همه ي اينها باعث نمي شه که نفهمم سازمان مللي که حق وتو داره يعني خنديدن به ريش همه من و تو ها. يعني همه ي کسايي که تو سازمان ملل عضويت دارن خودشون رو مسخره مي کنن و باباي اجدادشون و البته من و تو رو. بد چيز عجيب ايست سازمان ملل. من اگه يه روز رئيس جمهور شدم از سازمان ملل کنار مي برم اينجا رو. به من راي بديد. من از احمدي نجات هم بدترم. من اصلا سياست حاليم نيست. سکه ي من يک رو دارد و بس.


پ ن: فکر کنم کلي حرف جا گذاشته دارم.
پ ن: شابد خبر داريد که سازمان ملل يه منشور ديگه داره مي نويسه. زياد دلتون رو خوش نکنين. هر جا سياست باشه ظلم هم هست. و البته بدون سياست هم نميشه دنيا رو چرخوند. مگر در يه صورت که اون هم بايد همه بذارنش کنار که اون هم غير ممکنه.   

نوشته شده توسط صائب در ساعت 0:0 | لینک  |